غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
583
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ملك از تركستان بملازمت رسيد و سر امير شيخ نور الدين را باردوى همايون رسانيد و كيفيت كشته شدن امير شيخ نور الدين چنان بود كه در كرت اخير كه امير شاه ملك بتركستان رفته نزديك بقلعه صوران كه در آنزمان موضع تحصن امير شيخ نور الدين بود رسيده امير مشار اليه مضطرب گشته به بعضى از امرا پيغام داد كه نوعى سازيد كه ميان من و امير شاه ملك صورت مصالحه روى نمايد و امرا در اين باب بامير شاه ملك سخن گفتند مقرر شد كه آن دو امير بواسطهء با يكديگر گفت و شنود نمايد و روز ديگر نزديك بقلعه صوران اين صورت روى داد اما هرچند امير شاه ملك امير شيخ نور الدين را نصيحت كرد كه از مقام مخالفت درگذرد و بملازمت درگاه عالمپناه شتابد به جائى نرسيد و حرارت بر هوا استيلا يافته امير شاه ملك ميل مراجعت نمود و امير شيخ نور الدين را گفت كه از براى ما شاميانه و مقدارى طعام بفرست تا لحظهء در اين نواحى بياسائيم و از قلعه دور تر رفته توقف كرد و امير شيخ نور الدين همچنان سوار بر در حصار ايستاده بود و امير شاه ملك امير موسىكا و امير دولتخواجه را گفت يك بار ديگر پيش اين بىدولت رويد و او را نصيحت كنيد كه اگر خود نزديك حضرت خاقان سعيد نمىآيد بارى يكى از فرزندان يا برادران خود را بفرستد تا مآبان بهانه مراجعت نمائيم و امرا نزديك امير شيخ نور الدين رفته آغاز قيل و قال كردند در آن حال امير شاه ملك هرقداق را كه دوست قديم شيخ نور الدين بود نوازش نموده گفت كه اگر تو امروز قدم جرأت پيش نهاده آنچه ترا تعليم نمايم بتقديم رسانى اميد است كه چهرهء فتح و فيروزى از پردهء عنيب جلوهگر آيد و نام شجاعت و پهلوانى تو بر صفحات روزگار باقى و پايدار ماند هرقداق جواب داد كه بهرچه اشارت عالى نفاذ يابد منت داشته بجاى آورم امير شاه ملك گفت صلاح در آنست كه چون امرا از نزد شيخ نور الدين بازگردند تو نزديك او روى و هيچ شبهه نيست كه چون او ترا بيند پيش طلبيده در آغوش كشد بايد كه تو در آنوقت او را از اسب پايان كشى تا ما خود را به تو رسانيده باتمام اين مهم ناتمام پردازيم هرقداق اين جسارت را بطيب نفس قبول نمود و بعد از مراجعت امراء خود را به نظر امير شيخ نور الدين رسانيد و تدبير موافق تقدير افتاده جناب امارتمآبى آواز برآورد كه هرقداق آقا پيشتر آى و پيرقداق پياده شده چند نوبت زانو زده امير شيخ نور الدين از بالاى اسب خم گشت و او را در بغل گرفت و همچنين كه دستهاى هرقداق بر پشت امير شيخ نور الدين بهم رسيد بهر زورى كه داشت او را از اسب فرو كشيد و بر زمين انداخت و زانو بر سينه او نهاد و شمشير از غلاف بيرون آورد از نوكران امير شيخ نور الدين كه بر در قلعه سوار ايستاده بودند بر سر هرقداق تاختند يكى شمشير بطرفش انداخت و هرقداق تيغ بلبهاى اسب او رسانيد و امير شاه ملك كه آنجا مشاهده كرد تازيانه بر اسب زد و با جمعى از مردم كارى بدانجانب شتافت و هرقداق چون ديد كه كومك رسيد برجست و بيكدو ضربت شمشير سر امير شيخ نور الدين را بر خاك مذلت انداخت و اينچنين امرى بديع به قوت دولت حضرت خاقان سعيد روى نموده امير شاه ملك هرقداق را نوازش بسيار نمود و در حق او انعامات فراوان فرمود و دوستكام و مقضى المرام بازگشته دركان گل بشرف ملازمت خاقان